.
.
.

دیشب شب تولدم بود ،
متاسفانه تو نبودی ...
شوهر عاطی زنگ زد گفت لباسای قشنگ بپوشین میخوایم بریم بیرون.
میخواست بدون اینکه بگه چه خبره لباسمون مرتب باشه.
منو مامان خبر نداشتیم .اماده شدم عاطی گفت بدو تو ماشین بشین
تا ما بیایم بعد عاطی اومد تو ماشین گفت مامانم داره لباس
میپوشه تا بیاد خلاصه منتظر شدیم تا مامانم بیاد .
بارون میومد هوا خیلی ابر سنگینی داشت.
رفتیم تا بیرون شهر یهو برگشتیم منم از چیزی خبر نداشتم فقط
میدیدم زنگ به گوشی عاطی میخوره و یواشکی باهم حرف میرنن.
بعد بارون زیاد شد شوهر عاطی گفت
هوا سرد شده بریم نوشیدنی گرم بخوریم .
یکم تعجب کردم خلاصه میاده شدیم رفتیم کافی شاپ الف
نزدیک خونه بود .اومدیم تو یکم جلوتر رفتیم
دیدم تو محوطه ادما نشستن ی میز پر گل و شمع
روشنه تا رسیدم به میز ،اهنگ تولد پخش شد.
واقعا سورپرایز شدم
خیلی ذوق زدم خیللللی....
مامان بلا هم میدونست ولی نگفته بود کلک جÙx88اب دÙx84تÙx86Ú¯Ûx8c.âx80x8c..ðx9fx99x8c...
ما را در سایت جÙx88اب دÙx84تÙx86Ú¯Ûx8c.âx80x8c..ðx9fx99x8c دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 52